تبليغاتX
.•* *• رهگذر مهتاب •* *•.

.•* *• رهگذر مهتاب •* *•.

.•* *•.مي خواهم تمام وجودم را بر برگ هاي روزهاي سپيدبنويسم.•* *•.

ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني،اگه نيمه شب بياي بيرون شهر،كنار فلان باغ.مم ميام تا ببينمت!
مجنون كه شيفته ي ديدار بود،چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولي مدتي كه گذشت،خوابش برد.
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونوتو خواب عميق ديد،از كيسه اي كه به همراه داشت،چند مشت گردوبرداشت وريخت تو جيب هاي مجنونو رفت!
مجنون وقتي چشم باز كرد،خورشيد طلوع كرده بود و آهي كشيد كه :اي دل غافل،يار آمدو ما در خواب بوديم.
و افسرده و پريشون برگشت سمت شهر .
در راه،يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد:
چرا اينقدر ناراحتي؟
ووقتي جريانو شنيد،باخوشحالي گفت:
اينكه عاليه!
آخه نشونهي اينه كه ليلي به دو دليل خيلي دوستت داره!
دليل اول اينكه:
خواب بودي بيدارت نكرده!
وبه طور حتم به خودش گفته:
اون عزيز دل منه كه توي خواب نازه،پس چرا بيدارش كنم؟!
و دليل دوم اينكه :
وقتي بيدار ميشوي ،گرسنهبودي و ليلي طاقت اينرو هم نداشت... پس برات گردوگذاشته تا بشكني و بخوري!
مجنون سري تكون داد و گفت:
نه!
اون ميخواسته بگه:
تو عاشق نيستي...!
اگه عاشق بودي كه خوابت نميبرد!
تورو چه به عاشقي!
بهتره بري گردوبازي كني!

                         
                                                                  

+ نوشته شده در 2007/3/18ساعت توسط ستاره |


پسر كوچكي،روزي هنگام راه رفتن در خيابان،سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ،خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه ي روزها هم با چشم هاي باز سرش را به سمت پايين بگيرد.(به دنبال گنج!)
او در مدت زندگيش ،296 سكه 1سنتي،48سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي،16 سكه 25 سنتي،2سكه نيم دلاري، و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد.يعني در مجموع 13 دلارو26سنت. در برابر به دست آوردن اين 13دلارو26 سنت ،او زيبايي دل انگيز 31369طلوع خورشيد،درخشش 157 رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند ،نديد.
پرندگان در حال پرواز،درخشش خورشيدو لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزيي از خاطره ي او نشد

+ نوشته شده در 2007/3/17ساعت توسط ستاره |


در رويا ديدم كه با خدا حرف ميزنم
او از من  پرسيد:آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
گفتم :...اگر وقت داشته باشيد.
لبخندي زد و گفت:زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد.
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
پرسيدم:چه چيزي در رفتار انسان ها هست كه شما را شگفت زدخ ميكند؟
پاسخ داد:
آدمها از بچه بودن خسته ميشوند،
عجله دارند بزرگ شوند و سپس ،
آرزو دارند دوباره به دوران كودكي باز گردند.
چنان با هيجان به آينده فكر ميكنند،
كه از حال غافل ميشوند
به طوري كه نه در حال ،زندگي ميكنند نه در آينده!
آنها طوري زندگي ميكنند انگار هيچ وقت نميميرند.
و جوري ميميرند...انگار هيچ وقت زنده نبودند.
ما براي لحظاتي سكوت كرديم،
سپس من پرسيدم...
مانند يك پدر كدام درس زندگي را مايل هستيد كه انسان ها بياموزند؟
پاسخ داد: ياد بگيرند كه نميتوانند ديگران را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشند،
ولي ميتوانند طوري رفتار كنند كه مورد عشق و علاقه ديگران باشند،
ياد بگيرند كه خود را با ديگران مقايسه نكند،
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول ميكشد تا زخمي در قلب كسي كه دوستش دارند ايجادكنند،
ولي سالها طول ميكشد تا آن جراحت را التيام بخشند.
ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را از صميم قلب دوست دارند،
ولي نميتوانند چگونه احساس خود را بروز دهند.
ياد بگيرند و بداننددونفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند،
ولي برداشت آنها متفاوت باشد.
ياد بگيرند كافي نيست كه تنها ديگران را ببخشند،
بلكه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند.
سپس من از خدا تشكر كردم و گفتم:


آيا چيز ديگري هم وجود دارد كه مايل باشيد انسان ها بدانند ؟
خداوند لبخندي زد وپاسخ داد:فقط اينكه بدانند من اينجا و با آنها هستم...براي هميشه

            

+ نوشته شده در 2007/3/17ساعت توسط ستاره |


"

"

JavaScript Codes example: