|
|
|
.•* *•.مي خواهم تمام وجودم را بر برگ هاي روزهاي سپيدبنويسم.•* *•.
|
اگر خداوند براي لحظه اي تکه کوچکي زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم مي رسيد نمي گفتم بلکه به همه چيزهاييکه مي گفتم فکر مي کردم . اعتبار همه چيز در نظر من نه در ارزش انها که در معناي انهاست.
کمتر مي خوا بيدم و بيشتر رويا مي ديدم چون مي دانستم هر دقيقه که چشم هايمان را بر هم مي گذاريم ?? ثانيه نور را از دست مي دهيم .هنگامي که ديگران مي ايستادند من راه مي رفتم و هنگامي که ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم. هنگامي که ديگران صحبت مي کردندگوش مي دادم و از خوردن يک بستني لذت مي بردم .
اگر تکه اي زندگي به من ارزاني مي شد لباسي ساده بر تن مي کردم نخست به خورشيد چشم دوخته و سپس روحم را عريان مي کردم .
اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد نفرتم را بر يخ نوشته و طلوع آفتاب را انتظار مي کشيدم . روي ستارگان با رو يا هاي ((ونگوگ )) شعر را نقاشي مي کردم و با صداي دلنشين (( سوات)) ترانه عاشقانه اي به ماه هديه مي کردم .با اشک هايم گل هاي سرخ را آبياري مي کردم تا درد خارها و بوسه گلبرگ هايشان در جانم بنشيند.
اگر تکه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يک روز بگذرد بي انکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم که دوستتان دارم چنان که همه مردان و زنان باورم کنند.
اگر تکه اي زندگي داشتم در کمند عشق زندگي مي کردم به انسان ها نشان مي دادم که در اشتباهند که گمان مي کنند وقتي پير شدند نمي توانند عاشق باشند. آنها نمي دانند زماني پير مي شوند که ديگر نتوانند عاشق باشند!به سالخوردگان ياد مي دادم که مرگ نه با سالخوردگي که با فرا موشي سر ميرسد . اه انسان ها از شما چه بسيار چيزها آموخته ام. در يافته ام که وقتي نوزاد براي اولين بار با مشت کوچکش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد . دريافته ام که يک انسان تنها هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد . من از شما بسي چيزها آموخته ام و اکنون وقتي در بستر مرگ چمدانم را مي بندم همه را در آن مي گذارم.
+ نوشته شده در 2008/3/12ساعت توسط ستاره |